هدیه ی مهربان ترین

<-BlogAuthor->
<-BlogAuthor->

پسرها دنیای عجیبی دارند. دنیایی پر از هیجاناتی که حتی برای مادری که کودکی پر از هیجان و تجربه را گذرانده می تواند ناشناخته باشد. مامان پسرها بودن سخت است و شیرین. از شیرینی ها می نویسم تا با مرورشان یادم بماند چه روزهایی را با هم تجربه کرده ایم. تا یادم باشد هر روز و هر ساعت صبور باشم و شاکر. پسرها را دوست دارم. دوست دارم به جایی برسند که با نظر به وجه الله،جاودانه شوند. دوست دارم به جایی برسم که دوست داشتنی ترین هایم را پیشکش ولی خدا کنم بی حتی پرسشی. درست شبیه ام البنین! رَبَّنا هَبْ لَنا مِن أزواجِنا وَ ذُرّیاتِنا قُرَّةَ أعْيُنٍ وَ اجعَلْنا لِلمُتَّقينَ إماماً

پیوند ها

اشراق دهم، امام نقی علیه السلام

مدرسه پریزاد

خوشبختی بی پایان

شال گردن

هدیه ی بی همتا

سفینه

روزهای مادرانه

تربیت دینی فرزندان

مادرانه

مادرانه های من

وقتی مادر هستی

سید مسیحای گل

مادربانو

برسد به دست آینده

خواب سفید مامان

مطالب اخير

ترغیب فرزندان به روزه داری

رب اجعلنی مقیم الصلوة و من ذريتي

پسرم خسته است!

واکنش های جوجه ای

پسرک چهار ساله ی من

قورباغه فضایی

تبارک الله از این ره...

پدر فضیلت ها

آموزش در موقعیت

سید نمکی

پیوند های روزانه

مرکز آفرینش های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

مرکز تئاتر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

پرتال جامع خلاقیت و کارآفرینی کودک و نوجوان

موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان ایران

کتاب خانه ملی کودکان و نوجوانان ایران

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

کارگاه های آموزشی مادر و کودک

آموزش خلاق کودک محور (آموزک)

نقش فرزندان در تربیت پدر و مادر

موسسه پژوهشی کودکان دنیا

فرهنگ نامه کودکان و نوجوانان

خانه کتابدار کودک و نوجوان

موسسه راه آینده نخبگان

مامانی اینو میدونستی؟

انجمن طبیعت گران برنا

فلسفه برای کودکان

شورای کتاب کودک

مادران امروز (مام)

هنر و کودک آبان

هنرکده بادبادک

فلسفه و کودک

پرسمان کودک

کودک متعادل

آشیانه کودک

ب مثل بازی

شوق رویش

مامان باحال

آرمان کودک

زبان زندگی

نی نی فا

معلم بندر

بریم بازی

مشاوره

تالار هنر

شهرزاد

ایرانک

کتاب نیوز

نویسک

معرفی کتاب

نونهال

آمار

افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 2 نفر
بازديدهاي ديروز : 192 نفر
بازدید هفته قبل : 2 نفر
كل بازديدها : 202897 نفر

امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com

ترغیب فرزندان به روزه داری

ترغیب کودکان به روزه داری

 

امام صادق علیه السلام: ما کودکانمان را در هفت سالگي به روزه گرفتن، به اندازه اي که توان آن را دارند، تا نصف روز، بيشتر يا کمتر، دستور مي دهيم. هرگاه تشنگي و گرسنگي بر آنها غلبه کرد افطار مي کنند، تا به روزه عادت کنند و توان روزه داري بيابند. شما کودکانتان را در نُه سالگي به روزه گرفتن، به هر اندازه که مي توانند، امر کنيد و هرگاه تشنگي بر آنها غلبه کرد افطار کنند. (کليني، 1365، ج 3، ص 40)

 

 راهکارهای عملی:

۱- اصل تدریج در آموزش و انس به عبادات و ایجاد آمادگی برای انجام تکالیف از این روایت استفاده می شود. باید مدتی قبل از مکلف شدن فرزندان آن ها را به انجام عبادات تشویق کنیم.

۲- قبل از فرارسیدن ماه مبارک، انتظار آن را بکشیم و آن را نشان دهیم. در مورد این انتظار و دوست داشتن روزه داری و ماه مبارک با همسرمان صحبت کنیم تا فضای خانه متناسب با ایام عوض شود.

۳- ایجاد شرایط دلنشین و جذاب در خانه با سرگروم کردن بچه های روزه دار و تهیه خوراکی های دوست داشتنی شان.

۴- تشویق به روزه داری با انواع جایزه های مادی ومعنوی.

۵- حرف زدن با فرزندان در مورد فلسفه و اثرات و پاداش های روزه داری با بیان مناسب و قابل فهم.

۶- کودک را برای سحری خوردن با مهربانی و نوازش بیدار کنیم.

۷- هنگام افطار کردن پذیرایی را از کودکان شروع کنیم.

8- با قصه گویی و استدلال بچه ها را عادت دهیم تا جلوی روزه داران چیزی نخورند. این کار نوعی قانون پذیری و خودکنترلی را به وجود می آورد.

9- بعضی معقتدند باید برای شروع عبادات به بچه ها جایزه مادی داد. تا تدریجا از مرحله تفکر عینی عبور کند و به مرحله تفکر انتزاعی برسد. بعد از این که کودک به انجام عبادت عادت کرد، فرصت مناسبی برای توضیح و سوال و جواب پدید می آید.

10- جایزه های مادی به تدریج کم شوند و جای خود را به جایزه های غیرمادی بدهند.

11- جایزه ها نباید به صورت منظم داده بشوند. باید نامنظم و هر از گاهی و بدون اطلاع قبلی باشند.

12- برای درک جایزه معنوی، شادی و رضایت قلبی را برای بچه ها مثال بزنیم. (مثلا از او بخواهیم بگوید وقتی به کسی کمک می کند چه حسی دارد؟ توی دلش چه خبر است؟ و از او بخواهیم آن را برای ما نقاشی کند.)

13- بچه ها را حتی از نوزادی در شیرینی لحظات افطار و سحر سهیم کنیم. خوشحالی و شوخی فراموش نشود!

 14- خوش اخلاقی و مهربانی مضاعف والدین در ماه رمضان، خاطره خوبی برای بچه ها رقم می زند. و بین این اتفاق ها ارتباط برقرار می کنند.

15- با اقوام و دوستانی که کودکان هم سن و سال فرزندان مان دارند، معاشرت کنیم.

16- برای نوجوانان از روابط محبتی با خدا صحبت کنیم. از حس محبوب بودن و محبوب داشتن.

17- به خاطر روزه گرفتن مسئولیت بچه ها را سنگین نکنیم. مثلا نگوییم: شما که روزه ای درست نیست با برادرت این طوری صحبت کنی!

18- بچه ها را تشویق کنیم تا سحرها یکی از اقوام یا دوستان نزدیک را با تلفن زدن بیدار کنند.

19- بچه ها را برای افطار کردن به پارک ببریم.

20- تهیه هدیه برای عید فطر و جشن گرفتن واقعی آن روز بویژه برای روزه اولی ها

21- وقتی فرزندمان از تشنگی شکایت می کند، داستان تشنگی کودکان امام حسین علیه السلام را برای او بگوییم.

 

علامه مجلسی (رضوان الله علیه) از قول دیگران می‌فرماید: «عبادت کودکان و نوجوانان قبل از سن تکلیف برای اصلاح و تربیت آن‌هاست و همچنین یک نوع تمرین و آمادگی قبل از سن تکلیف است تا وقتی که بزرگ شدند و به سن تکلیف رسیدند عمل به دستورات دین برایشان آسان باشد، همان طور که قبل از بزرگ شدن آن‌ها ادب می‌شوند.» (بحارالانوار: ج 85 , ص 133)

پ.ن: این پست از جمع بندی گروه منحل تربیتی در فضای مجازی، نوشته شده است. وقت نداریم پست جدید تولید کنیم! التماس دعای برکت!

ضمنا از بی پاسخ ماندن کامنتها هم عذرخواهم. در اسرع وقت جوابگو خواهم بود.

موضوع :

دوشنبه 1 تير 1394 |

رب اجعلنی مقیم الصلوة و من ذريتي

🌺 «وأمر اهلک بالصلاة و اصطبر علیها» سوره طه /۱۳۲

🌺 امام صادق(ع) می فرماید: «ما کودکان خود را از سن پنج سالگی به نماز، وا می داریم، شما نیز کودکان خود را از سن هفت سالگی، امر به نماز کنید.»

مدتی بود ذهنم درگیر این مساله نماز خواندن و عادت به نماز بود. عادت کردن همیشه بد نیست. عادت به چیزهای خوب، همان است که کم کم می شود همان ملکه. البته عادتی که همراه با حضور فکر و قلب باشد. ولی به هر حال نمی شود منکر شد که زمینه ی اولیه عادت به نماز، همین عادت به انجام حرکات و مناسک صوری نماز است. چیزی که باید به تدریج و حتی طبق روایات، قبل از سن بلوغ شکل بگیرد. 
و اما مرحله ی عملیاتی کردن قضیه به راحتی تئوری پردازی ها نبوده و نیست. من هر شب بین عذاب وجدان تذکر نابه جا و احساس وظیفه نسبت به نماز خوان شدن پسرم گیر می کردم و آخر سر، یا چند بار یادآوری می کردم یا کلا بی خیال قضیه می شدم... و عملا بعد از روزها هیچ نتیجه ی قابل قبولی از این نوع برخورد عاید من و سیدعلی نشد. 
تا این که به ذهنم رسید چرا از مزیت چله گرفتن برای سیدعلی استفاده نکنم؟  و این طوری قراری بین ما شکل گرفت که سیدعلی چهل روز نماز (فقط مغرب و عشاء) بخواند و بعد از چهل روز، جایزه اش را بگیرد. هر چند با جایزه ای بارآوردن بچه ها مخالفم اما واقعا راه حل دیگری به ذهنم نرسید و هیچ انگیزه ی طولانی مدت دیگری نمی توانست جای جایزه را بگیرد. 
دیگر نیازی به تذکرهای مکرر نبود. گاهی یک یادآوری کافی بود و گاهی به همان هم نیازی نبود. تا این که چهل روز تمام شد. 
روز موعود به مدرسه سیدعلی زنگ زدم و گفتم با سرویس به خانه نیاید. محمدحسین را گذاشتم مهد کودک و رفتم دنبال سیدعلی؛ همراه با هدیه ی کادوپیچ که یک بازی فکری بود و البته قایمش کرده بودم.  بعد با هم به رستوران مورد علاقه اش رفتیم و دو نفری غذا سفارش دادیم. پسرم فکر می کرد همین غذاخوری دونفره جایزه اش است. بعد از سفارش غذا، سیدعلی را فرستادم تا دست و صورتش را بشوید. وقتی برگشت، کادو را روی میز دید. همراه با نامه ای که روی جعبه بود.  قیافه ی شگفت زده اش دیدنی بود. اول نامه را از پاکت درآورد و با دقت خواند. زل زده بودم توی چشمهایش. حس می کردم کلماتی که از صمیم قلبم روی کاغذ آمده اند به جانش نشسته. بعد اجازه گرفت که کاغذ کادو را پاره کند...

پ.ن: خدایا! تو می دانی هر چه می گذرد بیشتر یقین می کنم که هدایت تنها به دست توست. اگر هم تلاشی می کنم و حتی ثبتش می کنم نه برای این است که بگویم من کاری کرده ام و موثر بوده ام. نه! بلکه برای این است که بگویم: خدایا! نگاه کن! من نهایت تلاشم را هم که بکنم همین است. عقلم بیشتر از این نمی رسد و توانایی هایم بی نهایت محدود است. این اوج اضطرار من است. ایتام آل محمد صلوات الله علیه را خودت هدایت کن. یا هادی من استهداه!

موضوع :

سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 |

پسرم خسته است!

- محمد حسین!  بیا کتابا رو مرتب کنیم.

- با این سرم که گیج می ره؟

با این دست شُل شُلیم؟

با این خستگیم؟

- 😕

موضوع :

يکشنبه 19 بهمن 1393 |

واکنش های جوجه ای

 

دیروز چند تا جوجه خریده ایم. به نام پسرها و البته به کام محمد حسین.

از وقتی رسیدیم خانه مرتب می رود بالای سرشان و می آید پیش من و ابراز احساسات می کند.

به این فکر می کند که اگر جایشان پشت تختش باشد، نوکشان به هم می چسبد و می افتند می میرند.

به این دقت می کند که کله شان شل است و کله ی ما سفت.

حواسش هست که جعبه شان برایشان کوچک است.

حتی ذوق شاعریش گل کرده و با آهنگ برایشان می خواند:

رنباگورنگ ( یعنی همان رنگ و  وارنگ خودمان یا به زبان آدمیزادیش رنگارنگ!) و  رنباگورنگو

از همه رنگو

از همه رنگ بیشتر دوسِت دارم!

***

- از چه عروسکی خوششون میاد؟

 

- جوجه ی علی به چشم جوجه ی من نوک زد. کار خطرناکیه!

- خب بهش بگو این کار خطرناکیه.

- بهش گفتم. گوش نمی ده. جوجه ها این طورین دیگه!

 

- دلشون برای من تنگ شده بود چجوری اشک می کردن؟

آواز خوندن یا جیک جیک کردن؟

 

- مامان! جوجه دریایی دیدی؟

 

- مامان! جوجه ی پدربزرگی خریدی ها!

 

موضوع :

يکشنبه 12 بهمن 1393 |

پسرک چهار ساله ی من

در آستانه ی چهار سالگی، پسرک کوچکم با سوال های فلسفیش کلنجار می رود. 

اول می پرسد: وقتی بزرگ بشم بعدش چی می شم؟ 

- بعدش بزرگتر می شی. 

- بعدش چی می شم؟ 

- بعدش دیگه کم کم پیر می شی. 

- من دوس ندارم پیر شم. 

- چرا بد نیست که. شبیه مامان بزرگ و بابا بزرگ!

- آهاااا. 

می خندد. راضی است. 

اما چند روز بعد...

- اصلا چرا خدا ما رو به دنیا آورده؟

 

پسرکم بزرگ شده. 

 

موضوع :

دوشنبه 6 بهمن 1393 |

قورباغه فضایی

اگر "باز لایتیر" مغرورِ "داستان اسباب بازی ها" بداند که محمدحسین چه بلایی سر کله ی نازنینش آورده و او را به چه شکلی درآورده، احتمالا در سیم ثانیه با لیزرش محمدحسین را تبخیر خواهد کرد!

موضوع :

جمعه 26 دی 1393 |

تبارک الله از این ره...

 

ما معلم ها بعد از چندین نظریه آموزشی و پس از سالها تلاش متخصصان فن، رسیده ایم به این که تاثیر آموزش های تئوری -در بهترین حالت ارائه شان- قابل مقایسه با  تاثیر آموزش های فعالیت محور و کارگاهی نیست. جایی که آموزگار، مفاهیم را از دل کلمات کتاب درسی بیرون می کشد و کاری می کند که آموزنده، یک مفهوم را با تمام وجودش لمس و مشاهده کند.

اما سال گذشته، در روزهای پاییزی ذی الحجه، وسط آن دست و پا زدن های من و احساسم، بعد از بدرقه ی سید کوچولویی که سه ماه همراهم بود، بین اثر آن همه هورمون های قوی زنانه و مادرانه، من کجا می دانستم در "کارگاه" خدا هستم؟
چه می فهمیدم که رب مهربان من، برای چشاندن مفهومی به دشواری "دوست داشتن و دل نبستن" چه تدبیری کرده؟

این روزها که کنار یاقوت های انار، آیه های یس روی لبم  هستند،
این روزها که انجیر را با ذکر قسم خداوند، مزه دار می کنم،
این روزها که معجزه ای در من در حال تپیدن است،
این روزها که گاهی "اگرها"یی از جنس دلواپسی با تمام توانشان هجوم می آورند،
می فهمم که می توانم سید کوچولوی نازنینم را صدا کنم، با او حرف بزنم، تصورش کنم، برایش دنبال اسم بگردم....  اما "دل نبدم".
و می خوانم ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا.....

 


پ. ن:
این روزها که گاهی "اگرها"یی از جنس دلواپسی با تمام توانشان هجوم می آورند،...

اصلا تمام "اگر"های عالم بی معنا می شوند وقتی هست ترین با توست. 

 

موضوع :

دوشنبه 15 دی 1393 |

پدر فضیلت ها

بال ملخی پیشکش بارگاه سلیمان:

 

ای میان ماه رویان بنی هاشم، قمر!

وی تو رشک آسمان، از مهر و از مه خوبتر!

می چکد نور هدایت از رخت حتی اگر

علقمه محشر شده باشد.... و إنشقّ القمر

 

* اقتربت الساعه و انشق القمر

 

 

موضوع :

پنجشنبه 22 آبان 1393 |

آموزش در موقعیت

آخر هفته را مهمان خانه پدری بودیم. مادرم داشت از خانه بیرون می رفت که سفارش کرد باغبان که می آید بالای سرش باشم. باغبان آمد و شروع به کار کرد. اما توی حیاط کوچک خانه شمالی پدرم، اتفاق های ناخوشایندی افتاده بود. آفت زرد بدقواره ای افتاده بود به جان پیچک هایی که تمام سطح باغچه را پر کرده بودند و حتی به بوته های گل سرخ هم رحم نکرده بود. با سماجت دور تمامشان پیچیده بود. حتی ریزترین شاخه ها و کوچکترین برگ ها. از دور زیاد معلوم نبودند اما از نزدیک عمق فاجعه مشخص بود. 

باغبان مجبور بود نصف بیشتر پیچک ها را از ریشه دربیاورد و بوته های گل سرخ را اساسی هرس کند. اگر زودتر فهمیده بودیم الان هنوز کف باغچه سبز بود و گل های سرخ هر بار که وارد حیاط می شدیم به ما لبخند می زدند. 

سریع رفتم پای آیفون و سید علی را دعوت کردم که به حیاط بیاید. معلوم نبود حالا حالاها برای فهماندن این مطلب که رذایل اخلاقی ما این طوری دورمان را می گیرند و روحمان را خفه می کنند موقعیت به این خوبی گیرم بیاید. موقعیتی با تصاویری ملموس برای توضیح این که گاهی چقدر زود دیر می شود و گاهی برای غفلت هایمان باید هزینه های بعضا گزافی بپردازیم. 

موضوع :

دوشنبه 7 مهر 1393 |

سید نمکی

- در یک حرکت محیر العقول سریع، فلشم را از ضبط جدا کرده و به اعماق کولر ماشین انداخته. جایی که احتمالا خودش دوست داشته بداند کجاست و چجوری است و خودش تویش جا نمی شده. 

از دستش ناراحت می شوم. قیافه ام گرفته است. خودش را می چپاند توی بغلم و کاملا شبیه یک "مرد" عذرخواهی می کند: مامان! بیا با هم عذرخواهی کنیم!!!

- اسپری حشره کش را دیده که رویش عکس مگس دارد. با حالی از تعجب و ذوق و کشف می پرسد: مامان اینو بزنیم از توش مگس در میاد؟

 

- ماماااان! شلوار آفتاب گیر پوشیدم!

 

پ.ن: خدا کند چشمان تمام کودکان دنیا همیشه بخندد. 

موضوع :

چهارشنبه 12 شهريور 1393 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد
Backgrounds
Baby Backgrounds