هدیه ی مهربان ترین

ترغیب فرزندان به روزه داری

ترغیب کودکان به روزه داری   امام صادق علیه السلام: ما کودکانمان را در هفت سالگي به روزه گرفتن، به اندازه اي که توان آن را دارند، تا نصف روز، بيشتر يا کمتر، دستور مي دهيم. هرگاه تشنگي و گرسنگي بر آنها غلبه کرد افطار مي کنند، تا به روزه عادت کنند و توان روزه داري بيابند. شما کودکانتان را در نُه سالگي به روزه گرفتن، به هر اندازه که مي توانند، امر کنيد و هرگاه تشنگي بر آنها غلبه کرد افطار کنند. (کليني، 1365، ج 3، ص 40)    راهکارهای عملی: ۱- اصل تدریج در آموزش و انس به عبادات و ایجاد آمادگی برای انجام تکالیف از این روایت استفاده می شود. باید مدتی قبل از مکلف شدن فرزندان آن ها را به انجام عبادات تشویق کنیم. ۲- ق...
1 تير 1394

رب اجعلنی مقیم الصلوة و من ذريتي

🌺 «وأمر اهلک بالصلاة و اصطبر علیها» سوره طه /۱۳۲ 🌺 امام صادق(ع) می فرماید: «ما کودکان خود را از سن پنج سالگی به نماز، وا می داریم، شما نیز کودکان خود را از سن هفت سالگی، امر به نماز کنید.» مدتی بود ذهنم درگیر این مساله نماز خواندن و عادت به نماز بود. عادت کردن همیشه بد نیست. عادت به چیزهای خوب، همان است که کم کم می شود همان ملکه. البته عادتی که همراه با حضور فکر و قلب باشد. ولی به هر حال نمی شود منکر شد که زمینه ی اولیه عادت به نماز، همین عادت به انجام حرکات و مناسک صوری نماز است. چیزی که باید به تدریج و حتی طبق روایات، قبل از سن بلوغ شکل بگیرد.  و اما مرحله ی عملیاتی کردن قضیه به راحتی تئوری پردازی ها نبو...
8 ارديبهشت 1394

واکنش های جوجه ای

  دیروز چند تا جوجه خریده ایم. به نام پسرها و البته به کام محمد حسین. از وقتی رسیدیم خانه مرتب می رود بالای سرشان و می آید پیش من و ابراز احساسات می کند. به این فکر می کند که اگر جایشان پشت تختش باشد، نوکشان به هم می چسبد و می افتند می میرند. به این دقت می کند که کله شان شل است و کله ی ما سفت. حواسش هست که جعبه شان برایشان کوچک است. حتی ذوق شاعریش گل کرده و با آهنگ برایشان می خواند: رنباگورنگ ( یعنی همان رنگ و  وارنگ خودمان یا به زبان آدمیزادیش رنگارنگ!) و  رنباگورنگو از همه رنگو از همه رنگ بیشتر دوسِت دارم! *** - از چه عروسکی خوششون میاد؟   - جوجه ی علی به چشم جوجه ی من نو...
12 بهمن 1393

پسرک چهار ساله ی من

در آستانه ی چهار سالگی، پسرک کوچکم با سوال های فلسفیش کلنجار می رود.  اول می پرسد: وقتی بزرگ بشم بعدش چی می شم؟  - بعدش بزرگتر می شی.  - بعدش چی می شم؟  - بعدش دیگه کم کم پیر می شی.  - من دوس ندارم پیر شم.  - چرا بد نیست که. شبیه مامان بزرگ و بابا بزرگ! - آهاااا.  می خندد. راضی است.  اما چند روز بعد... - اصلا چرا خدا ما رو به دنیا آورده؟   پسرکم بزرگ شده.   
6 بهمن 1393

قورباغه فضایی

اگر "باز لایتیر" مغرورِ "داستان اسباب بازی ها" بداند که محمدحسین چه بلایی سر کله ی نازنینش آورده و او را به چه شکلی درآورده، احتمالا در سیم ثانیه با لیزرش محمدحسین را تبخیر خواهد کرد! ...
26 دی 1393

تبارک الله از این ره...

  ما معلم ها بعد از چندین نظریه آموزشی و پس از سالها تلاش متخصصان فن، رسیده ایم به این که تاثیر آموزش های تئوری -در بهترین حالت ارائه شان- قابل مقایسه با  تاثیر آموزش های فعالیت محور و کارگاهی نیست. جایی که آموزگار، مفاهیم را از دل کلمات کتاب درسی بیرون می کشد و کاری می کند که آموزنده، یک مفهوم را با تمام وجودش لمس و مشاهده کند. اما سال گذشته، در روزهای پاییزی ذی الحجه، وسط آن دست و پا زدن های من و احساسم، بعد از بدرقه ی سید کوچولویی که سه ماه همراهم بود، بین اثر آن همه هورمون های قوی زنانه و مادرانه، من کجا می دانستم در "کارگاه" خدا هستم؟ چه می فهمیدم که رب مهربان من، برای چشاندن مفهومی به دشواری "دوست داشتن ...
15 دی 1393

پدر فضیلت ها

بال ملخی پیشکش بارگاه سلیمان:   ای میان ماه رویان بنی هاشم، قمر! وی تو رشک آسمان، از مهر و از مه خوبتر! می چکد نور هدایت از رخت حتی اگر علقمه محشر شده باشد.... و إنشقّ القمر   * اقتربت الساعه و انشق القمر    
22 آبان 1393

آموزش در موقعیت

آخر هفته را مهمان خانه پدری بودیم. مادرم داشت از خانه بیرون می رفت که سفارش کرد باغبان که می آید بالای سرش باشم. باغبان آمد و شروع به کار کرد. اما توی حیاط کوچک خانه شمالی پدرم، اتفاق های ناخوشایندی افتاده بود. آفت زرد بدقواره ای افتاده بود به جان پیچک هایی که تمام سطح باغچه را پر کرده بودند و حتی به بوته های گل سرخ هم رحم نکرده بود. با سماجت دور تمامشان پیچیده بود. حتی ریزترین شاخه ها و کوچکترین برگ ها. از دور زیاد معلوم نبودند اما از نزدیک عمق فاجعه مشخص بود.  باغبان مجبور بود نصف بیشتر پیچک ها را از ریشه دربیاورد و بوته های گل سرخ را اساسی هرس کند. اگر زودتر فهمیده بودیم الان هنوز کف باغچه سبز بود و گل های سرخ هر بار که وارد حیاط ...
7 مهر 1393

سید نمکی

- در یک حرکت محیر العقول سریع، فلشم را از ضبط جدا کرده و به اعماق کولر ماشین انداخته. جایی که احتمالا خودش دوست داشته بداند کجاست و چجوری است و خودش تویش جا نمی شده.  از دستش ناراحت می شوم. قیافه ام گرفته است. خودش را می چپاند توی بغلم و کاملا شبیه یک "مرد" عذرخواهی می کند: مامان! بیا با هم عذرخواهی کنیم!!! - اسپری حشره کش را دیده که رویش عکس مگس دارد. با حالی از تعجب و ذوق و کشف می پرسد: مامان اینو بزنیم از توش مگس در میاد؟   - ماماااان! شلوار آفتاب گیر پوشیدم!   پ.ن: خدا کند چشمان تمام کودکان دنیا همیشه بخندد. 
12 شهريور 1393