سید محمدحسین سید محمدحسین ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

هدیه ی مهربان ترین

تربیت عاشورایی

اصولا آدم هایی که دغدغه های دینی و مذهبی دارند، وقتی بچه دار می شوند، تربیت دینی بچه هایشان می شود جزو بزرگترین دغدغه هایشان. در این بین به نظر می رسد مادران به واسطه نقش پر رنگ تری که در تربیت دارند، بیشتر درگیر این مسئله می شوند. من هم از چند سال پیش به این قبیل مسائل فکر می کردم. غیر از توجه به آموزه های تربیتی دینی در بستر خانواده، یکی از مهم ترین راه کارهای پرورش حس و باور دینی را، برگزاری محافل دینی ویژه ی کودکان یافتم. در همین راستا، چند بار اعیاد و جشن های ولادت ائمه اطهار را برای کودکان در حسینیه ی منزل پدری ام برگزار کردم. بعد از آن با چند نفر از دوستانم که آن ها هم مادرانی بودند با همین دغدغه ها، جشن های گسترده تری را در برخی مس...
23 دی 1391

مامان مریض

بچه داری همیشه سختی ها و زحمت های خاص خودش را دارد اما وقتی که سرمای سختی خورده باشی و پسر دو ساله ات اصرار داشته باشد تو بشقاب تو و با قاشق و لیوان تو غذا بخوره و وقتی مانعش بشی، عین گانگسترا دستشو باز کنه و با یک حرکت هر چی رو میزه پرت کنه رو زمین، این سختی های بچه داری بدجوری نمود می کنه. تو هم که قاعدتا آن موقع نای حرکت نداری، فقط ظرف ها و غذاهای قلمبه را جمع می کنی و این طوری است که بعد از دو سه روز که تازه زنده می شوی باید به اندازه ی دو سه هفته راه بروی و خانه را تمیز کنی.
4 دی 1391

بازآ

سید علی اشتباهی کرده. عصبانی ام. می گوید: ببخشید! می گویم: نمی شود که هی یک اشتباه را تکرار کنی و بعدش هی بگویی ببخشید... یک آن به خودم آمدم. این همان کاری نیست که من مرتب در پیشگاه خدا می کنم؟
11 آذر 1391

آنم آرزوست

« ربّنا هَب لَنا مِن أزواجنا و ذرّیاتنا قرّه اعیُن واجعلنا لِلمتّقین إماما» از قنوت نمازهای دوران بارداری، با این آیه انس گرفتم. آیه را می خواندم و فکر می کردم. دعا می کردم و فکر می کردم. فکر می کردم بچه ی آدم چطوری باید باشد که بشود نور چشمش؟ *** باردار که بودم زیارت عاشورا را خواندم؛ با صد لعن و صد سلام. شنیده بودم بچه ی آدم شهید می شود.
4 آذر 1391

حل مسئله

وقتی سید علی کوچک بود و با هم می رفتیم عزاداری، همیشه فکر می کردم چطوریه که بعضی بچه ها می نشینند کنار مامان هاشون و بازی می کنند؟ سید علی هیچ وقت نمی نشست و خب معلومه که من هم باید دنبالش مرتب راه می رفتم. حالا که با محمد حسین می رم عزاداری، بیشتر می فهمم که بچه ها سرشتی خیلی با هم فرق می کنند.  یادمه یک بار که رفته بودیم بیت، برای سید علی دوساله شیر و  چوب شور و چند تا خوراکی دیگه گرفته بودم تا آن جا بخورد. وقتی رسیدیم، نماز داشت شروع می شد. من سریع آماده ی نماز شدم و سید علی ماند با خوراکی هایش. می خواست از شیر شروع کند. هر چه کرد نتوانست با نی شیر را سوراخ کند. نی خم می شد و توی جاش نمی رفت. سید علی بسته ی چوب شور را ب...
27 آبان 1391

حال و هوا

به ماه نگاه می کنم. یک شب مانده تا کامل شود. برایش چشمک می زنم. چند ساعت بعد، وقتی ماه پیش شماست... خوش به حالش! می خوابم. خواب شما را می بینم. صبحانه می خورم. فکر می کنم در خواب های شما چه شکلی هستم؟ هوا آفتابی است. به خورشید حسودی ام می شود که تازه از دیدارتان برگشته. اما نه! از وقتی رفته اید، این جا هوا همیشه ابری است؛ با احتمال بارش گاه گاهی باران.
25 آبان 1391