سید محمدحسین سید محمدحسین ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

هدیه ی مهربان ترین

مال منه

شلوارشو پوشاندم که برویم بیرون. دست کرده توی جیبش یک دستمال کاغذی درآورده : ( با ذوق) این چیه؟ مال منه! مال منه! خودمه!
1 ارديبهشت 1392

راه حل

فسقلی فهمیده لازم نیست اسم همه چیزو یاد بگیره. یک عبارت کلیدی یاد گرفته برای به دست آوردن چیزهای مورد نظر: از اونا!😄
14 اسفند 1391

آسمان آبي

داريم از سربالايي خيابان به سمت خانه مي رويم. آبي آسمان پيداست. محمدحسين انگشتش را مي گيرد سمت آسمان و با ذوق مي گويد: آب! آب!
4 اسفند 1391

شاعر کوچولو

کل اینترنتو گشتیم بلکه حداقل یک شعر کودکانه در مورد امام حسن عسکری پیدا کنیم. دریغ از حتی یک شعر. این شد که سید علی خودش دست به کار شد و با مطالعه منابع معتبر، یک شعر سرود. انشاء الله که صله اش را بگیرد سید کوچک شاعر من! ( لطفا با ریتم خوانده شود چون بیشتر شبیه ترانه شده این شعر پسرمان!) من حسن عسکریم                 من حسن عسکریم همیشه، همیشه                    به یاد تو می مونم من مهربونم              ...
1 اسفند 1391

كاشف كوچولو

مي گويند مكتشفان و مخترعان بزرگ مثل اديسون بارها موضوعي را تجربه كرده اند تا نهايتا به كشف يا اختراع بزرگشان رسيده اند. پسر من هم دقيقا همين طور بود. بعد از مدت ها كه شب و روز پشت سر هم ليوان ها و ظرف هاي مختلف حاوي آب را روي زمين و فرش مي ريخت، امشب بعد از اين كه قمقمه ي آبش را كاملا روي فرش خالي كرد و خواست دوباره بنشيند تا شام بخورد، با ناراحتي ( احتمالا بر خلاف اديسون و ساير هم پالكي هاي محترمش) كشف كرد كه: مامان! آب خيسه!!!
29 بهمن 1391

تولد دو سالگی

توی روزهایی که قاعدتا باید تو فکر کارهای تولد دوسالگی محمدحسین می بودم، درگیر برپایی جشن تولد دیگری بودم؛ تولد پیامبر اعظم(ص) و امام صادق(ع). من و چند تا از دوستانم توی گروه فرهنگی سفینه، خودمان را برای اجرای برنامه و پذیرایی از سیصد تا بچه کوچولوی مسلمان و شیعه آماده می کردیم. الحمدلله که نتیجه ی کار رضایت بخش بود. به هر حال نتوانستم تولد محمدحسین را در تاریخ واقعی اش بگیرم. چند روز بعد تولد سید کوچولوی دوساله ام را با تولد پسر دایی اش، علی سرمد، با هم گرفتیم. جا از ما بود و غذا از زن دایی جان. تنها عکس به درد بخوری هم که توانستم از محمد حسین بگیرم در همین لحظاتی بود که سخت مشغول نابود کردن کیک بود! ...
20 بهمن 1391

بازی

محمدحسین دارد با آهن رباهای سیدعلی بازی می کند. من هم دارم به کارهام می رسم. یک دفعه صدای بلندی می آید. می دوم توی هال. میبینم محمدحسین دارد آهن رباها را خالی می کند توی سطل زباله ی گوشه ی هال. میگویم: محمدحسین! داری چی کار می کنی؟ محمدحسین با قیافه ی کاملا حق به جانب و با لحنی سرشار از اعتماد به نفس می گوید: باژی! باژی! پ.ن: این مشت، نمونه ی خروار بود. جدیداً فسقلی به هر نوع عملیات خراب کارانه می گوید باژی!
29 دی 1391