سید محمدحسین سید محمدحسین ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

هدیه ی مهربان ترین

برای مامان جونم

تا حالا بیشترین مدتی که از مامانم دور بوده ام، سفر های یک ماهه حج واجب بوده. حالا که نمی دونم مامان برای چند ماه قراره نباشه، گیجم، کلافه ام،ناراحتم. دیروز سید علی کلی گریه کرد. حتی محمد حسین هم فهمیده بود انگار که قراره چند ماه مامی رو نبینه. از بغل مامانم پائین نمی آمد و اگر یه لحظه جداش می کردیم میزد زیر گریه. تا فرودگاه هم با مامان آمد. من مامانمو می خواااااام!
26 مهر 1391

برای دل خودم

وقتی لب تابو باز می کنم چشم های براق سارا رو می بینم که زل زدن بهم. نمی دونم. حتما موقع دیدن عکس ها اتفاقی شده background. چرا اتفاق ها هم می خواهند من را دلتنگ تر کنند؟ کاش مدام این جمله توی سرم وول نمی خورد:  در بهترین حالت، من سالی یک بار سارا را خواهم دید. خدایا! یعنی روزهای بعد و بعدتر حالم بهتر می شه؟ ...
26 مهر 1391

برای زهرا

دلتنگ می شوم وقتی        از پیچ خیابان می گذرم                                     و چراغ خانه ی تو خاموش است وقتی          تو این جا نیستی.  
26 مهر 1391

برای زهرا و سارا

دیروز همه ی آهنگ ها غم انگیز بود و هیچ کس فاصله ی یک سال را نمی فهمید کسی نمی دانست                                  اشک ها در کاسه ی چشمانم                                                         &nbs...
26 مهر 1391

آشپزی با اعمال شاقه!

دارم سیب زمینی رو نگینی خرد می کنم. البته از حفظ! چون محمد حسین گوشمو می کشه. لپمو می کَنه. چشمامو فشار میده. از گردنم آویزون می شه. از پام می ره بالا و آخر سر می ره رو مبل و از اون جا می پره رو سرم. تازه این وسط سیدعلی نظرمو در مورد حماقت های «کایوت» (همون گرگ میگ میگ) می پرسه!
17 مهر 1391