سید محمدحسین سید محمدحسین ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

هدیه ی مهربان ترین

لالایی عاشورایی

فندق ناز مامان! من این لالایی رو از مدت ها پیش شنیده بودم و دوست داشتم. کلی گشتم تا تونستم درست و کاملشو پیدا کنم. حالام لینکشو میذارم برای دوستایی که مثل من میخوان این لالایی رو برای نازنازیاشون بخونن. http://lalaey.blogsky.com/1389/10/01/post-61 تازه آهنگ گنجیشک لالا رو هم می تونین اینجا دانلود کنین. ...
21 مرداد 1390

این چند روز

سلام گوگولی من! این چند روزه من و بابایی هم چنان درگیر دندون درآوردن شماییم. تا جایی که دیشب دو تایی، دو تا از پستونک های قدیمی شما رو می خوردیم و کلی مسخره بازی درمی آوردیم، بلکه شما پستونک بخوری. ولی زهی خیال باطل! تا دو ثانیه با خنده پستونک می رفت تو دهنت، آنچنان ماهرانه پرتش می کردی بیرون که نیم متر پرتاب می شد. آخرش هم هیچی به هیچی! عوضش من و بابا کلی به قیافه های مسخره ی هم موقع خوردن پستونک خندیدیم! خبر جدید از شما این که این روزها خیلی از لباسشویی خوشت اومده. با روروک می ری جلوی درش و همین طور سرک می کشی توش که ببینی چه خبره اون جا. آخه اولین بار که دیدیش داشت می چرخید. تازه یه سرگرمی دیگه هم داری تو آشپزخونه. خودتو که تو شی...
18 مرداد 1390

خوب و بد

سلام شکوفه من! امروز  بردمت حموم. اولش مثل دفعه های قبل تو لاک دفاعی بودی ولی یه کم که گذشت شروع کردی به آب بازی. مامان نصف وانتو آب کرده بود و تو پاهاتو می کوبیدی تو آب و صدا که می داد خوشت میومد. حالا از دیشب و شبهای قبلش بگم که شما حسابی بد قلقی کردی و من و بابایی هی نوبتی با شما کلنجار میرفتیم تا بخوابی. اینقدر این چند شبه بغلت کردم که کمردردم عود کرد و راهی دکتر شدم. دیشب هم بابایی بردت تو حیاط و یه عالمه راه بردت تا خوابیدی. دیگه دو و سه نصفه شب می خوابی و مامانی رو داری اذیت می کنی!   ...
13 مرداد 1390

آبروداری های سید حسین

تربچه مامان! چند روزه که حسابی کلافه ای. خیلی بغل می خوای. پستونک نمی گیری  و شب ها سخت می خوابی. همش هم مامانی رو می خوای که شیر بخوری و پستونک نخوری. خلاصه که فکر کنم لثه هات حسابی امانتو بریدن که تو هم امان ما رو بریدی. برای همین و برای یه سری همان های دیگر! این چند روزه نرسیدم آپ کنم. امروز جشن ولاذت امام زمان برای بچه ها رو برگزار کردیم و خدا رو شکر خیلی خوب بود. به بچه ها که خیلی خیلی خوش گذشت. بزرگ شدی فیلمشو نشونت می دم عزیز دلم! خدا کنه امام زمان از دستمون راضی باشه! خلاصه می خواستم ازت تشکر کنم که امروز که سر مامانی خیلی شلوغ بود، نهایت همکاری رو کردی و خیلی پسر خوبی بودی. و البته قدری هم مامان ضایع کن! چون من یک هفته ا...
13 مرداد 1390

شیطونی های تو

نی نی مامان که داره زود زود بزرگ می شه، تو همین یکی دو روزه کلی کارهای جدید می کنه. با روروک یه عالمه مسیرو طی می کنه. سرعت غلت زدن هاش خیلی زیاد شده. اگه دمر بگذاریمش تقریبا یک متر خودشو می کشه جلو و ... تازه امروز دو تا شیطونی هم کرده. اولیش این که با روروک خودشو رسونده به میز و رو میزی رو کشیده و چیزهای روشو ریخته پایین.( البته مامانی محض احتیاط گلدونو برداشته بود از رو میز اما چون واقعا فکر نمی کرد نی نی از پس این کار بربیاد، سنگهای کوچولوی تزئینی رو برنداشته بود.) داریم کم کم به اون مرحله که همه چی باید از سقف آویزون بشه، نزدیک می شیم. و دوم این که وقتی مامان داشت وبلاگ رو آپ می کرد، آقای محمد حسین سیم لپ تاپ رو کشید و کامپیوتر خام...
10 مرداد 1390

واکسن 6 ماهگی

توت فرنگی مامان! شنبه واکسن 6 ماهگیتو زدیم. خانوم واکسن زن! گفت خیلی درد داره ولی شما خیلی آقا بودی و فقط موقع زدنش یه کوچولو گریه کردی. در حد چند ثانیه. البته تا فرداش یه مقدار بدقلق و بی حال بودی عزیزکم!   ...
10 مرداد 1390