سید محمدحسین سید محمدحسین ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره

هدیه ی مهربان ترین

بدون عنوان

سلاااااام! بالاخره اومدم با یه عالمه حرف. البته بگما! همش هم تقصیر من نیست. آخه نی نی گولوی ناز مامان اصلا نمی ذاره بیام سر کامپیوتر؛ حتی عکسها رو فوری فوتی باید از دوربین بریزم تو هارد چه برسه به این که بخوام بیام وبلاگ رو آپ کنم. اما به هر حال از طرف خودم عذرخواهی می کنم. چون یه عالمه حرف پراکنده از این چند وقت دارم، اونا رو کوتاه و پشت سر هم می نویسم. * نی نی نازم زبونشو در میاره؛ بعضی وقتا صدا دار و وقتی با خنده میگم: "نکن! زشته این کارا!" خوشش میاد و دوباره هی می کنه این کار زشتو! * سرویس سیدعلی 6ونیم میاد دنبالش. منم از 6 باید بیدار شم و راهش بندازم. از اونجایی که نی نی به صدای برادرش خیلی حساسه و همین طور وقتی می خوابه من باید ک...
19 آذر 1390

بدون عنوان

سلام شیرینِ شیطون! بالاخره بعد از کلی وقت، دوباره اومدم تا برات بنویسم. می دونم مامانو می بخشی چون می دونی چقدر گرفتاره. محمد حسینم! الان از دکتر برگشتیم. شما دو شب و سه روزه که حسابی بی تابی می کنی و خیلی وحشتناک جیغ می زنی و گریه می کنی. طرفای عصر بود که دیگه دیدیم نمی شه صبوری کرد و باید ببریمت دکتر. البته آبریزش هم داشتی حسابی! حدس می زدم گوشت درد می کنه که این قدر ناراحتی. دکتر هم حدسمو تائید کرد و برات آنتی بیوتیک نوشت. امیدوارم زودتر خوب خوب بشه عسل مامان! دیگه این که آقا پسر شیطونی هاش کم کم داره اوج می گیره و خراب کاری هاش هم. آخریش در سطل آشغاله که تازه هم خریده بودیمش. شما پرتش کردی پایین و دیگه درش بسته نمی شه. فدای سرت نمک...
27 آبان 1390

خوشبختی

خوشبختی یعنی دیدن شما دو تا که دارین آروم بازی می کنین در حالی که صدای زودپز تو خونه پیچیده.     خدایا! شکرت! ...
30 مهر 1390

سفر به خانه ی خدا

سلام برکت خونه مون! خبــــــر! خبـــــــر! یه خبر خیلی خوب! بابی جون مهربون همّه ی ماها رو برای عمره ثبت نام کرد. (خاله ها و دایی ها و خانواده هاشونو و البته خودشون و مامی). وای! خدا جونم! ممنون! شکرت! خدایا! عمرمان را طولانی کن تا خانه ی تو و مزار پیامبرت و اولیایت را زیارت کنیم. بابی جونم میگه بهتره ما نوبتمونو بندازیم عقب تا هم شما بزرگتر شی، هم سید علی. به نظرم این هدیه و این سفر از برکت وجود تو و سید علیه. خدا جونم بازم شکرت! ...
29 مهر 1390

ورود به مرحله جدید و سخت تر بچه داری!

سلام سلام به وروجک نازنازی مامان! دیگه کم کم داریم نزدیک می شیم به اون دورانی که باید همه چیز رو از سقف آویزون کرد، در همه ی کمدها و کابینت ها رو قفل زد و بالکُلّ بی خیال خونه ی تمیز شد! پریروز دستتو گرفتی به میز و پا شدی و چون منو غافلگیر کرده بودی، موفق شدی هر چی رو میز بود رو به هم بریزی. مامانی! این روزا خیلی یشتر به صدا و البته موسیقی حساس شده ای و خودت هم صداهای جدید و متفاوتی درمیاری که بیشتر از قبل شبیه حرف زدنه. کلی هم داد و بیداد میکنی و هی صدای ذوق کردن از خودت درمی کنی؛ اینقدر که به سرفه میفتی؛ به خصوص وقتی من دارم با یکی حرف می زنم. بعد از غذا خوردن، برای خودت دست می زنی. با آهنگ ها خودتو جلو و عقب می کنی و با آواز...
26 مهر 1390

چهار دست و پا، پیش به جلو

مربای مامان! سلام! دیروز با چند تا از دوستای مامان رفته بودیم پارک بانوان که اونجا خاله سعیده داشت باهات بازی می کرد و یکی از اسباب بازی های امیرطه رو گرفته بود بالا و تکون میداد. تو هم که خواستی به طرفش بری و اسباب بازی رو بگیری، شروع کردی به چهار دست و پا رفتن! مامان کلی ذوق کرد و همه برات دست زدن! البته چند روزی بود که روی دستات بلند می شدی و شکمت رو از رو زمین بلند می کردی. امروز هم وسط چهار دست و پا رفتن، روی دو زانوت می نشستی. خیلی بامزه شدی! فقط دلم برای کپلی هات تنگ شده. دوباره چاق شو که می خوام بچلونمت! چند لحظه بعد از گرفتن این عکس، تو همین حالت خوابت برد نازنینم! ...
20 مهر 1390

دست زدن

نباتم! شکلاتم! بالاخره بعد از تحمل رنج و مرارت بسیار، دو تا دندون بالایی شما پدیدار شدن! مبارک باشه! دیگه این که پسرم دیروز که داشتم براش کلی ادا در می آوردم تا غذا بخوره، دست زد! هوررررررااااااا! فکر کنم امروز که تولد امام رضا(ع) هست، تو مولودی دیگه بتونه دست دسی کنی عسلم! خیلی هم جالب بود! یه دستتو نگه می داشتی و اون یکی رو می زدی بهش؛ یعنی مثل خانوما که می خوان با کلاس دست بزنن! و خبر آخر این که چند وقته هی مامانو بابا رو میگیری و بلند میشی. هر وقت مامان پیشت می شینه ، مامان نوردی می کنی و هی ازم بالا میری. با این کار عضلات دستت داره قوی می شه و کم کم داری یاد می گیری وقتی رو شکم هستی، روی دستات بلند شی. یواش یواش باید چهار...
17 مهر 1390

غذا خوردن با نهایت هزینه

انرژی مامان! بعد از مشورت با مامی و یک متخصص تغذیه بنا شد شما را در خوردن غذا کاملا آزاد بگذاریم و حتی به یکی دو دانه برنجی که شاید به دهن بگذاری و بخوری، قانع باشیم تا کم کم انشاءالله غداخور بشی و اینقدر به مامان نچسبی و مهم تر از اون بزرگ شی گلم! دیشب این کار رو کردیم و خدا رو شکر موفقیت آمیز بود. هر چند تو هیچ بخشی از غذا یا ماست رو سمت دهنت نبردی، اما بعد از این که حسابی کثیف کاری کردی و کیفشو بردی، آقای بابا شروع کرد به غذا دادنت و تو خوردی خدا رو شکر! راستی! خانوم متخصص گفت اصلا جلوت نگیم غذا نمی خوری تا بهت تلقین نشه و این گفتنه خیلی تاثیر منفی داره. ...
14 مهر 1390

بدون عنوان

سلام! سلامی همراه با قدری ناراحتی به آلوچه ی مامان! پسر گلم امروز تب داشت. نمیدونم سرما خورده یا مال دندونشه. آخه گل من! نمیذاری روت چیزی باشه. حالا موندم هوا که سردتر می شه چه کار کنم.   عزیز دلم! چند روزه بدجوری مامانی شدی. تو مهمونیا که غریبی می کنی و به من میچسبی، هیچ! تو خونه هم همش میخوای تو بغلم باشی. یعنی به کنار من بودن هم راضی نمی شی. مامان هم هی کاراش می مونه و حتی غذا درست کردن هم براش سخت شده. وقتی میذارمت رو زمین سینه خیز خودتو می رسونی بهم و سرتو میذاری رو پام! دلم غنج میره با این کارات! جیگملم! آخه چرا غذا نمی خوری؟ مامان داره هی غصه می خوره. بعد از هر بار حموم کردنت کم مونده گریه ام بگیره. شیرم هم کم ش...
9 مهر 1390