سید محمدحسین سید محمدحسین ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره

هدیه ی مهربان ترین

رواق مهر و کرم

محمد حسین ما دوباره مشهدی شد. مثل همیشه مشهد امام رئوف باصفا و دل انگیز بود. به تو هم خوش گذشت عزیز دلم! چون با کالسکه نمی شد هر جایی رفت، یک بار رفتیم دارالحجه که زیر زمینه و نزدیکترین جا به مضجع شریف امام. اولش خوب خوابیده بودی و من قشنگ زیارتم رو کردم و نمازم را هم خواندم. نزدیک های نماز ظهر بود که بیدار شدی اولش با تعجب اطراف را نگاه کردی و بعد شروع کردی به بازی با چند تا بچه ای که آن جا بودند. یک بار هم رفتیم دار الحکمه که تو صحن عتیقه و خنک و خلوت. آن جا هم کلی بدو بدو کردی. از این که پاهات روی سنگ های سرد و سبز و صیقلی، شپ شپ صدا می داد، خوشت می آمد. بعضی وقت ها هم تو صحن می نشستیم. بیشتر صحن انقلاب. وقت هایی هم که با ...
18 تير 1391

بهشت

عشقولانه ی نازدونه ی مامان! مطمئنم تو بهشت خدا باید بشه یک حسی شبیه مادر شدن، مثل مادر بودن رو تجربه کرد. بهشت خدا بدون لذتی مثل نگاه کردن به فرزند چیزی کم داره. ...
5 ارديبهشت 1391

"دایی"

سلام فرفره مامان! امروز دایی سجاد رو به عنوان اولین نفر از اقوام صدا زدی. خیلی ناز گفتی "دایی"! البته خیلی وقته که بهش می گی "دا" اما دایی کامل رو من نشنیده بودم. خود دایی می گه که قبلا هم گفته بودی. العهدة علی الراوی!
3 اسفند 1390

نی نی خاله

خبر خبر! یه خبر خوب! خاله زهرا داره مامان می شه! من دارم خاله میشم و تو داری پسر خاله میشی. البته در واقع خبرم قدری بیاته اما اینقدر سرم شلوغ بود که واقعا نمی تونستم به موقع برات خبرو بنویسم. دوباره یه پروژه گرفته بودیم و داشتم می نوشتم. چون کارمون باز هم فورس ماژور بود، چند روز می رفتم خونه مامی تا بتونم بنویسم. خاله زهرا هم حال و روزش خوب نبود و اون جا می موند و البته مثل همیشه لطف می کرد و تو رو نگه می داشت تا من کارمو بکنم. جیگمل مامان اینقدر می پرید رو خاله و به دلش لگد می زد که من و خاله یه قراری گذاشتیم. خاله گفت اگه نی نی (دخمل خاله) کج و کوله بشه(خدای نکرده! زبونم لال! گوش شیطون کر!)، خودت باید بری بگیریش! گفتم ...
4 بهمن 1390

بدون عنوان

نمکدون بلای من! عاشقتم            وقتی می خندی و سرتو می دی عقب و زیر گردنت معلوم می شه. دلم غنج میره            وقتی می خندی و پلک پایینتو جمع می کنی، چشمات ریز می شه و خودتو ناز می کنی. این جور وقتها می خوام گازگازت کنم خوشمزه!
4 بهمن 1390

قصه ی راه افتادن

فندق کوچولوی مامان سلام! دیگه داری مردی می شی واسه خودت. تقریبا یک روز و سه ساعت دیگه یک سالت می شه. به همین زودی! اوایل دی بود که وقتی حواست نبود وایمیستادی و تا می فمیدی که وایسادی، تپی می افتادی. عین تام و جری که تا وقتی نمی دونن تو آسمونن، جاذبه زمین هم تعطیله. می تونن تو هوا راه برن و بدون اما تا می فهمن زیر پاشون خالیه سقوط می کنن. هر جایی رو می گرفتی برای ایستادن. اگه کاری داشتی که هر دو تا دستتو لازم داشتی، مثل شماره تلفن گرفتن، اون موقع راحت وایمیستادی. فکر کنم 13 دی بود که نشسته بودی رو زمین. دو تا دستاتو گذاشتی جلوت و خودت پا شدی. نتونستی زیاد ایستاده بمونی و زود افتادی. اما من که کلی ذوق کردم و جیغ کشیدم و برات دست زدم، خوش...
4 بهمن 1390

یک سالگی قمری

سلام قندکم! دقیقا یک سال پیش (به لحاظ قمری) این موقع تو بغلم بودی و داشتی قلوپ قلوپ شیر نوش جان می کردی. همچین که انگار صدساله این کارو می کنی. آقای بابا هم تو همون حال خم شده بود و تو گوشت اذان می گفت. من اصلا تو این عالم نبودم. از فرط سرخوشی، خیره شده بودم به تو و هیچ دردی هم حس نمی کردم. اصلا یادم رفته بود تا چند دقیقه پیش چقدر درد کشیده بودم. حالا یک سال از اون روز گذشته؛ مثل برق و باد! پی نوشت: فعلا همین قدرو داشته باش تا بعدا سر فرصت مفصلشو برات تعریف کنم نفسم! ...
25 دی 1390

دندان های پنجم و ششم

سلام به نی نی 6دندونی خودم! فکر کنم سه شنبه 8 آذر بود. شما شب خیلی ناراحت بودی و مرتب جیغ می زدی و هیچ جوری آروم نمی شدی. مامان هم صبح کلاس داشت و می خواست بخوابه و خلاصه دوتایی+ آقای بابا خیلی کلافه بودیم. فرداش عصر بود که دیدم بـــــــله! دو تا دیگه دندون رو لثه های بالاییت زده بیرون. الهــــــی قربونت برم! خیلی اذیت شدی. حالا هم بلافاصله درگیر اون ته مه های لثه هاتی! خدا رحم کنه به شبی که قراره فرداش دندون آسیات سر بزنه!
20 آذر 1390

دست های پیر

سلام به ستاره کوچولوی مامان! امروز برده بودمت حمام. تا مامان خودشو بشوره و نوبت شما بشه، تو وانت آب بازی می کردی. پوست دستای ناز و کوچولوت پیر شده بود. وقتی اومدیم بیرون و داشتم لباس تنت می کردم، از دیدن دستات تعجب کرده بودی. همون جور که رو زمین خوابیده بودی و من داشتم به پات کرم می زدم،دست چپتو باز کرده بودی و با انگشت اشاره دست راستت می کشیدی کفش و هی تعجب می کردی! عزیز دلم! دوباره سرما خوردی. آبریزش شدیدی داری و تنفست هم کمی سخت شده.دیشب تبت بالا رفته بود و آقای بابا ساعت 12و نیم بردت دکتر. من نیومدم چون باید پیش سیدعلی که خواب بود می موندم. خدا رو شکر چرک نداشتی و دکتر استامینوفن و سرماخوردگی و دیفن هیدرامین برات نوشته بود. زودتر خوب ش...
20 آذر 1390