سید محمدحسین سید محمدحسین ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 1 روز سن داره

هدیه ی مهربان ترین

فینقیلی

اسباب بازی های محمد حسین در این دوران: دستکش ظرفشویی مژه های من دسته کلید و سوئیچ کفش های بزرگتر از پاش  قوطی روغن سرخ کردنی  
12 مهر 1391

تیسسس!

صبح زود پا شدیم تا سیدعلی رو روز اول مهری برسونیم مدرسه. زود راه افتادیم تا به ترافیک نخوریم و قاعدتا محمد حسین هم در پروسه لباس پوشیدن بیدار شد. وقتی برگشتیم، اومدم محمد حسین رو بخوابونم. وقتی شیر خوردنش تموم شد، سرشو گذاشت رو بالش کناری که بخوابه. اینقدر ناز و جیگر بود که یهو عشقم قلنبه شد و پریدم ماچ بارونش کردم. محمدحسین که واقعا می خواست بخوابه با اون لحن جالبش گفت: «ماما!» بعد انگشت سبابشو گذاشت رو دندوناش و گفت:« تیسسس!» ( یعنی هیس!)
1 مهر 1391

سید علی کلاس دومی

امروز سید علی رفت کلاس دوم. پسرم دیگه واقعا داره بزرگ می شه! امروز اولین نفر رسیدیم مدرسه. تا وقتی در رو باز کنند و بچه ها رو راه بدهند وایسادم. حال و هوای مهر و اول مدرسه ها کوچه ی محبت ( واقعا اسم کوچه ی مدرسه شونه. تشبیه و استعاره اینا نبودا!) رو پر کرده بود. سید علی خیلی خوشحال بود و تو راه شعر می خوند. هر کدوم از آقاهاشون هم که میومدن براش شعر می خوندن. واقعا هیچی مثل دوران مدرسه نمی شه. ( احتمالا همین تفکر باعث شده هنوزم مدرسه رو ول نکنم!) خدای مهربون! لطفا در همه حال مراقب پسرم که حالا کلاس دومیه باش و یه چند تا از فرشته های خوبتو بفرست تا هواشو داشته باشن. ممنونم!  
1 مهر 1391

چی شد؟

چی شد؟ این جمله که کاربرد و البته طرفداران زیادی دارد در مواقع زیر توسط محمدحسین به کار برده می شود: - خاموش یا عوض شدن کانال تلویزیون - شنیدن صدای بوق بلند ماشین بغلی - قار و قور کردن شکم مامان وقتی محمد حسین دارد شیر می خورد. - تمام شدن آواز یکی از اقوام به مناسبت تولد سارا جوووونم - آمدن صدای قهوه خردکن در کافی شاپ  - وقتی من طبق معمول با در، دیوار یا یکی از اثاث منزل برخورد می کنم و آهم بلند می شود. - و ...
25 شهريور 1391

سفر لاهیجان

محمدحسین بالای شیطان کوه   سیدعلی پس از تله کابین سواری، توی آلاچیق، روی شیطان کوه پسرا کنار دریا، کیاشهر سیدعلی در کوه بالای هتل در حال کندن ( عشق کندنه مثل پسرعمه زا!) محمدحسین کنار سد منجیل در صورت یافتن قدری وقت، در مورد سفر خواهم نوشت. انشاءالله!   ...
24 شهريور 1391

جوجو

داریم توی روستای حسن جون طالقان راه می ریم. من: محمد حسین! پیشی! محمدحسین: جوجو! من: الاغ! محمدحسین: جوجو! من: هاپو! هاپ هاپ! محمدحسین: جوجو! من: مورچه! محمدحسین: جوجو! من: ببعی! محمدحسین: جوجو! من: ....... محمد حسین سایه ی خودشو رو زمین کشف کرده، نشسته رو پاش، با دستش سایه اش رو نشون می ده: جوجو! جوجو!
17 شهريور 1391

در انتظار سارا

یادم باشد تربت پیچیده شده توی چند لایه کاغذم را پیدا کنم. یادم باشد دوربین را خالی کنم. یادم بماند شارژش کنم. یادم باشد آب زمزم گیر بیاورم. یادم باشد ترانه ی دختر نازم را برای مامانیش بلوتوث کنم. یادم باشد این چند روز - بر خلاف همیشه- تلفنم را زود جواب بدهم. یادم باشد کم کم آماده شوم برای یک تجربه ی جدید دوست داشتنی. دارم خاله می شوم.   ...
19 مرداد 1391

باشگاه خوانندگان

 به پهلو دراز کشیده ام روی تشک برقی بلکه این درد مبهم ولی عمیق کتفم آرام بشود و مجله انشا و نویسندگی می خوانم. محمد حسین پشتم نشسته و مشغول درآوردن لاستیک های لیموزین نقره ای درب و داغاش است. غرق خواندنم و جرقه ی ایده های خوبی که برای کلاس انشا به ذهنم می رسد، ذوق زده ام کرده. برمی گردم تا آن یکی شماره ی مجله را از کنار بالشم بردارم. صحنه ی جالبی می بینم. علی و محمد حسین سرشان را روی یک بالش گذاشته اند. علی دارد با صدای بلند کتاب « چرا او را حسن نامیدند؟» می خواند و آن یکی شماره ی مجله دست محمد حسین است که دارد با جدیت و کمی اخم توی آن را نگاه می کند.
18 مرداد 1391